آقا محمد علي كرمانشاهي
527
مقامع الفضل
است در ذهن وهر چه موجود است در ذهن موجود باشد به وجود مطلق ، وهر چه موجود باشد به وجود مطلق معدوم نباشد به عدم مطلق زيرا كه وجود مطلق وعدم مطلق متقابلانند ، وهر چه معدوم نباشد به عدم مطلق معدوم نباشد به عدم خارج ، وهر چه معدوم نباشد به عدم خارج بايد كه موجود باشد به وجود خارج وهو المدعى . والجواب : لا نسلم كه هر چه موجود است به وجود مطلق معدوم نباشد به عدم مطلق ، ولا نسلم كه وجود مطلق وعدم مطلق متقابلانند چه اگر ميان ايشان منافاة بودى بايستى كه با هم جمع نشوند ليكن هر دو در وجود ذهني كه أو را در خارج وجود نباشد مساوقند . أيضا : حيوان [ را ] نشايد كه مركّب باشد ، چون اگر مركّب باشد ؛ اجزاء أو [ يا ] حيوانات باشد يا غير ، اگر حيوانات باشد ؛ تقدّم شئ على نفسه لازم آيد وآن محال [ است ] . واگر غير باشد ؛ عند اجتماع الاجزاء ؛ امرى ديگر زيادة از آن اجزاء حاصل شود يا نه ، اگر بشود لازم آيد كه حيوان عين ما ليس به حيوان باشد واين محال [ است ] ، واگر باشد ؛ لا بد هيئتى باشد كه عارض آن اجزاء شود ، وحينئذ لازم آيد كه حيوان عرض باشد چه حيوان در تحصيل محتاج بود به آن هيئت ؛ كه آن هيئت در تحصيل محتاج باشد به محل ؛ أو نيز در تحصيل محتاج بود به محل ، وهر چه چنين باشد عرض باشد . والجواب : اگر مراد به حيوانات آن است كه بر اجزاء أو حيوانات صادق آيد ؛ اختيار كنيم كه اجزاء أو حيوانات باشند وتقدّم شئ على نفسه لازم نيايد ، واگر مراد آن است كه مفهوم وحقيقت آن بعينه حيوانات باشد ، اختيار كنيم كه آن اجزاء غير حيوانات است ، ولا نسلّم كه لازم آيد كه حيوان عين ما ليس به حيوان باشد ، ونيز اين منقوض است به ساير مركبّات جوهري . أيضا : الإنسان ليس بناطق بصدق الإنسان مساو للناطق ولا شيء من الإنسان بمساو للناطق ، أمّا الصغرى فظاهر ، وأمّا الكبرى فلأنّه لا شيء من جزئيّات الناطق بمساو للناطق . والجواب : منع الكبرى ، إذ ليس المراد جزئيّات المفهوم بل ما صدق عليه ، منه عفي عنه .